محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )

293

مناقب مرتضوى ( فارسي )

كه گرد آن زمين مىگشتيم تا خوابگاه آهوان يافتيم . امير المؤمنين پاره‌اى از پشك آهوان برگرفته و بوييد و رنگ آن پشك‌ها زعفرانى بود و بوى آن چون مشك اذفر . فرمود : اى عبد اللّه ، كيفيت حال مىدانى ؟ گفتم : نه . فرمود : عيسى - عليه السّلام - با حواريان بر اين سرزمين مىگذشت . چون بدين موضع رسيد ، پاره‌اى از پشك آهوان برگرفته ببوييد ، آهوان آمده گرد بر گرد او ايستادند . من نيز آن وقت به قدرت ولايت اينجا حاضر بودم . عيسى - عليه السّلام - چون پشك آهوان ديد ، بسيار بسيار بگريست و حواريان نيز به موافقتش گريسته گفتند : يا روح اللّه ، موجب بوييدن اين پشك‌ها و گريستن چيست ؟ گفت در اين زمين فرزندان خاتم انبيا را خواهند كشت و خون‌هاى ناحقّ ريخته خواهد شد و اين پشك‌ها را آن جهت خوشبوست كه آهوان گياهان اين زمين را چريده‌اند . بار خدايا ، وصى مصطفى را روزى كن كه در اين زمين رسيده اين پشك‌ها را همچو من ببويد تا او را تسلّى حاصل آيد . اى عبد اللّه ، اين پشك‌ها را عيسى - عليه السّلام - به دست گرفته پيش‌بينى خود داشته و از طول روزگار زرد گشته اين سخنان فرموده ، زار زار بگريست ؛ چنانچه آواز مباركش بلند شد و بىهوش گشت . حضّار چون حال بر اين منوال ديدند ، دلتنگ شده بسيار بگريستند . چون به هوش آمد ، برخاسته هشت ركعت نماز گزارد به چهار سلام . بعد از آن امام الثّقلين حسين را گفت : اى فرزند ، در صبورى ثابت‌قدم باش كه بلا و رنج نصيب دوستان باشد و دنيا جاى مصيبت و محنت است . تا چشم برهم زنى راحت و محنتش گذشته يا بى . لمؤلّفه : راحت دنيا چو زهر اندر نبات * محنتش مانند برقى بىثبات گرچه اول نيش آخر نوش هست * نيش او با نوش هم‌آغوش هست پس روى مبارك به سوى آسمان كرده و دست‌ها برداشته گفت : خداوندا ، از عمر قاتلان فرزند من بركات برگير و مخذول و مقهور ابد گردان و مشتى از پشك‌ها برگرفته در دستمال بسته ميان جامه‌هاى خود نهاده فرمود : اى عبد اللّه ، بدان‌كه بعد از من چون رنگ پشك‌ها به سرخى مبدّل شود - چنانچه رنگ خون گيرد - يقين بدان‌كه وقت شهادت نور ديده‌ام حسين رسيد . ابن عباس گويد : آن دستمال پيش خود نگاه مىداشتم و همه وقت از آن خبردار مىبودم و امير المؤمنين على - كرّم اللّه وجهه - از آن زمان كه در كربلا خواب ديده بود ، على الدّوام در غم و الم مىافزود و در عاقبت كار امام حسين انديشه مىنمود . و نيز زهير بن ارقم روايت كند كه : چون ابن ملجم - لعنة اللّه عليه و على اعوانه - بر امير المؤمنين شمشير زد ، امير از خود رفته مستغرق جمال احديت گشت . بعد از ساعتى چون چشم بگشاد ، امام حسين را بر سينهء بىكينه خود گرفته گريان گريان مىگفت : اى مقصود دل و